به یاد می آورم لحظه هایی را که شانه هایم پناه امن خستگی هایت بود
وقتی دستانم را می فشردی و می گفتی دوستت دارم را خوب به خاطر دارم
آن لحظه ها که هر چه خطا می کردی چشمهایم دیده و ندیده می بخشیدند
یادم می آید می گفتی بی من زندگی محال است و با من همه چیزت آسان می شود
دیگر نمی دانم چگونه بر ماندن ترغیبت کنم ! چه کنم تا بفهمی من بی تو، نمی شود !
ولی باز هم دوستت دارم ... رهایی از آن ِ تو ... فقط ای کاش می دانستم این اصرار تو بر رفتن در چیست 
نظرات شما عزیزان: